محمد بردیامحمد بردیا، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 7 روز سن داره

بردیای مامان

ضربه های عاشقانه!

  دیشب جمعه ۲۰ اسفند۸۹ ساعت حدود ۱۱ بود که تو شروع کردی به لگد زدن ! من هم مثل همیشه این خبر رو به بابات اعلام کردم از اونجایی که اون هم دیگه حالا می تونه ضربه های لگد تو رو احساس کنه زود دستش رو گذاشت روی شکمم ولی تو اصلا تکون نخوردی خلاصه تو لج کردی بابات لج کرد!  و هی دستش رو جابجا می کرد تا بالاخره صورتش رو چسبوند به شکمم که یکدفعه تو یک لگد محکم زدی توی گونه بابات!!!!!!!!! پوریا بلند شد و گفت:" زد تو گوشم " و بعد هم کلی ذوق کرد من:" " و احتمالا تو:" "         ...
21 اسفند 1389

عروسک و خرید های مامان

  بردیا جون این عروسک رو خودم برات بافتم و جعبه طلقی رو هم خاله بهاره برات درست کرده ' align=baseline border=0> ' align=baseline border=0> عزیزم امروز این جوراب و کفش رو برات خریدم مارکداره جیگررررررررGAP!! ' align=baseline border=0> ' align=baseline border=0> ...
18 اسفند 1389

ذوق زدگی بابا

  بردیا جون دیروز یعنی ۱۷ اسفند ۸۹ صبح خیلی خوبی بود وقتی از خواب بیدار شدم  پوریا رو محکم بغل کردم که یکدفعه توی شیطون تکون خوردی ! منم خودم رو جابجا کردم و می خواستم بلند بشم که یکدفعه پوریا گفت:" تکون خورد؟؟؟؟" من:" چطور مگه؟"  پوریا دستش رو گذاشت روی شکمم و گفت:"  اینجا لگد زد؟ " من:" آره " منو پوریا :" " واااااااااااااااااااای که برای بابا پوریا چه لحظه ای بود کلی ذوق زده شده بود که پسرش لگد زده و اون حسش کرده آفرین پسرم همینجوری ما رو خوشحال کن ...
18 اسفند 1389

خوشی ها و ناخوشی ها

  الان چند روزه مریض شدم و سرما خوردم بردیا جون تو این روزا خیلی تکون نمی خوری دلم می خواد حسابی شلنگ تخته بندازی امروز کلی بخاطر وجود تو، پز دادم به همکارم  اين بهترين اتفاق زندگيمه اين كه تو هستي و گاهي اوقات فكر مي كنم بيش از اوني كه من حواسم به تو باشه ، تو مراقب مني!!   دوران بارداري دوران خوبيه همه آدما به خانوم حامله توجه مي كنن امروز يكي از همكارام برام شيريني تر نگه داشته بود و بهم داد و بعدش هم يك پرتقال درشت! مرسي همكار مهربون     ...
16 اسفند 1389

کادوی ددی

  دیشب به خاطر اینکه خاله بهاره اومده بود تهران رفتیم خونه مامان جون منیره و ددی می دونی که این روزا هر جا برم حرف از توئه خوشگلم یه کم که گذشت یکدفعه ددی رفت تو اتاقش و یک کارت هدیه خرید شهروند رو آورد و بهم داد گفت:" برو واسه حاج رسول یه کم چیز میز بخر" حالا دوست دارم برم برات فقط پستونک و شیشه شیر بخرم ...
11 اسفند 1389

مهربونی بابا

  امروز صبح ساعت ۵ صبح برف شروع به باریدن کرد از اونجا که بابا تو شهرداری کار می کنه بهش زنگ زدن که آماده باشه و همه باید بیان اداره پوریای خوب منم کورمال کورمال لباس پوشید و رفت اما یکدفعه ساعت ۷ صبح دیدم داره منو صدا می زنه  بیدارم کرد و گفت :" نون بربری خریدم چایی رو هم دم کردم بیا با هم بخوریم بعدبرو سرکار" البته هر از گاهی از این کارا می کنه اما اکثرا جمعه ها به هر حال خیلی خوشحالم کرد ولی می دونی صبح که داشتم میومدم سرکار واسه ددی (بابای خودم) که تعریف کردم گفت:" حتما به خاطر حاج رسول بوده می خواد واقعا حاجیش کنه " من:" " من:" " من:" " بعد به بابام گفتم:" اینجوری که تو میگی حاج رسو...
10 اسفند 1389

5 ماه گذشت

  امروز دقیقا ۱۵۰ روز از بارداری من گذشت یعنی ۵ ماه !!! نصف بیشتر این دوران به پایان رسید امیدوارم ۴ ماه آینده هم به خوبی سپری بشه و نی نی گل من صحیح و سالم پا به اين دنیا بذاره  خدای خوبم فقط تویی که هر لحظه صدای من و کودکم رو می شنوی ازت عاجزانه در خواست می کنم  فرزندی که ۵ ماهه از لطف و كرم خودت به من عطا كرده اي . سالم و شایسته بندگی خودت و البته تپل مپل و زیبا چهره و خوش اندام به دنيا بياد. ...
9 اسفند 1389

به بردیا جونم

  سلام بردیای مامان الان داری لنگ و لگد می ندازی و خودتو برای مامان لوس می کنی نمی دونی چقدر با این وول خوردنات به من انرژی مثبت می دی بعضي موقع ها فكر مي كنم توي شكمم اين شكلي هستي= خیلی دوستت دارم و از این بیرون می بوسمت نازنین پسر!! بعضي اوقات كه من و بابا تو خونه نشستيم از خونه همسايه صداي گريه نوزاد مياد و من  و پوريا كلي آه مي كشيم     ...
9 اسفند 1389

اتاق1

  جمعه ۶ اسفند ۸۹ اتاق نازنین پسرم رو کاغذ دیواری کردیم خیلی خوشگل شد دو طرف زمینه آبی با حباب های رنگی و  دو طرف هم زمینه آبی با خرس های چاقالو امیدوارم خوشت بیاد و سالهای خوبی رو تو اون اتاق بازی و تفریح کنی
8 اسفند 1389